تبلیغات
دل شکسته ♥ ...


دل شکسته ♥ ...

 آرامم ولی آرامش ندارم هنوز...
 از فردا می ترسم...
 نمی دانم فردا که از خواب بیدار می شوم کافرم یا که مسلمانم.

 خودم را دیگر باور ندارم. از اعتماد به نفسم که بعضی وقت ها می گویم نکند هرز شده می ترسم، می گویم نکند اینجا آخر خط است، می گویم نکند دیگر تیک تیک روزهای خدا نتپد توی دلم، آرام بگیرد و من اما بلرزم از پوچ شدنم.
اما باز وقتی از پس حرف ها و ترس هایم بیدار می شوم نمی ترسم، انگار نفسم را دودستی تقدیم شیطان کرده ام.
تازه بعضی وقت ها که گناه می کنم و همان لحظه نگاه می کنم به خودم بدم می آید از خودم اما ادامه می دهم کارم را، از خود بد آمدنم را.
بعضی وقت ها که بالای سرم را به امیدی نگاه می کنم می گویم کجاست آن خدایی که زمین را رام کرده برای من؟
کجاست او که قدرتش گوش همه جا را پر کرده اما مانده در رام کردن کوچکی مثل من؟
اما وقتی خوب نگاه می کنم به آسمان دست خدا را می بینم که دراز شده به سوی دستان من تا شاید چنگ زنم حبل الله را اما دست خودم را نمی بینم، انگار من جانباز در راه شیطانم، برای پیروزی شیطان از خود گذشته ام، جانبازی کرده ام، از خودم برای شیطان مایه گذاشته ام، چه ها که نکرده ام.

دست خدا خسته می شود اما دست نمی کشد، ناخدایی نمی کند.

بعضی وقت ها حتی دستش را درازتر می کند، انقدر بلند که توی دلم تلنگرش را که دارد می لرزد احساس می کنم، حب خودم را توی نگاه خدا می بینم آن وقت ها، می گویم این خدا چقدر الله اکبر است.
خیلی شرمنده اش می شوم، کمی رامش می شوم، آرام می شوم آرام می خوابم اما وقتی باز بیدار می شوم بد بیدار می شوم، یعنی آن آرامش قبل از خواب را احساس نمی کنم، باز دوست شیطان می شوم و دستش را می فشرم، خدا را فراموش می کنم، نمی بینمش.

اما این بار راهش را آموخته ام، می خواهم دوباره بیدار نشوم تا کمتر خواب باشم، می خواهم این بار همیشه از همین امروز کمتر بخوابم تا بیدار بمانم

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 18:17 توسط samira نظرات | |

 

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌

آجر باشد توی‌ دیوار
یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه،

 ته ‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛
خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.

وای، خدای‌ بزرگ!

من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند.

 من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده.

 من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.

اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست.

اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌

برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین و

بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً . بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه...

خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را كه‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.

یا رب!

ما را آنچنان زیر چتر حمایتت تمكین كن كه تحت هیچ شرایطی چه خوب و چه بد حتی لحظه ای از تو غفلت ننمائیم.

بی شك این چنین درخواستی یك ایمان قوی می خواهد

پس دعایم را این چنین پایان میدهم


بارالها!

ایمانمان را استوار بدار
الهی, زندگانی بی تو بردگی است



نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن 1389 ساعت 21:13 توسط samira نظرات | |

          

 

خدا آن حس زیباییست كه در تاریكی صحرا


                     زمانی كه هراس مرگ میدزدد سكوتت را


                                      یكی مثل نسیم دشت میگوید


                                                     كنارت هستم ای تنها ...

 

 

 

جوانی بود مغرور و مست از گناه، دلخوش به دنیا، گریزان از خدا.

روزی خود را از گناهی محفوظ داشت، با خود گفت ای خدای نادیده این کار را

فقط برای تو کردم، غروب هنگام بود، ناگهان پاهای جوان لرزید، به زمین افتاد،

بلور اشک با فشار بغض از چشمانش جاری شد، نا خود آگاه روی دلش را به

جانب خدا کرد و گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 ساعت 18:20 توسط samira نظرات | |

 

خدایا ، حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن

تا درهایی را که بسویم می گشایی ، ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1389 ساعت 16:39 توسط samira نظرات | |

 

پرده اول :  اون موقع که خیلی کوچیک بودی و دماغتو نمی تونستی بکشی بالا و بهت می گفتن « نی نی » و خلاصه آدم حساب نمی
شدی ( مثل حالا ! )

مادرت یه پستونک گذاشت تو دهنت که هی الکی نق نزنی و …

مبارکتو به باد کتک ندی !



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1 آذر 1389 ساعت 19:52 توسط samira نظرات | |

 

اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور

مداد سیاه


می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم


یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم
!

یک مدادپاک کن بده برای محو لب‌ها


نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند
!

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا
!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد


و بی‌واسطه کمی بیاندیشم
!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم


می‌خواهم ... بدوزمش ... اینگونه فریادم بی صداتر است
!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم
!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزم
!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند


تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود
!

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر
!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،


برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم
!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم


برای وقتی که ...... به قصد ارشاد،


فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند


برایم بخر ... تا در غذا بریزم


ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم
!

سر آخر اگر پولی برایت ماند


برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،


بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

 

من یک انسانم

 



نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان 1389 ساعت 12:40 توسط samira نظرات | |

خدایا...پروردگارا...کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو به حقیقت

بگشایم...

خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم را که دیری است دراین قفس زندانی

است،

در آسمان آبی عشق تو پرواز دهم

خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پرواز را همیشه در خود زنده نگه دارم 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1389 ساعت 17:23 توسط samira نظرات | |

سلام به همه ی دوستای گلم که توی این مدت تنهاتون گذاشتم و برای نبودن رفتم ...

منو ببخشید امیدوارم خدا هم منو ببخشیده باشه

یه کاری کردم که نباشم اما بعد چند روز دوباره اومدم نمیدونم چجوری

انگاری خدا میخواد بجنگیم با این زندگی ....

اومدم بگم که هستم و دوباره دارم میجنگم ....

شرمنده دوستای گلم اما شاید دیرتر سر بزنم ولی میام ........

فدای همتون که نگرانتون کردم

 امیدوار هم خدا هم همگی دوستای گلم منو ببخشند


نوشته شده در یکشنبه 25 مهر 1389 ساعت 14:25 توسط samira نظرات | |

سلام به همه ی دوستان گلم تمام کسانی که با تمام وجود دوسشون دارم ...

دلم که کلی درد داره اما نمیشه همیشه ادم ناراحت بود ولی چاره ای نیست جز رفتن...

شایدم
رفتن برای همیشه!!!!! اره برای همیشه

رفتن از این ادما و دل کندن از همه ی اونا ..........

اره من سمیرا دختری تنهام همونی که هیچ خوشی نداشت و ندید از  این دنیا و ادما

دیگه باید رفتو دنیارو با آدماش تنها گذاشت

شایدم بعد از من دوستم این وبلاگو با خاطراتم تنها نزاره امیدوارم یادش بمونه که تنها

دلخوشیم کجا بود.....آه ای خدااااااا

امیدوارم خدا منو ببخشهههههه خدا جووووووووون ببخش منوووووووو

خداحافظ برای همیشه برای نبودن برای ندیدن برای نزیستن خداحافظ برای ........

میدونم شکست خوردمو کم آوردم ام راهی که چاره ای نداره رو باید کنار گذاشتو شکست

و نبودنو باور باید کرد

خدااااااااحافظ برای همیشه


نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر 1389 ساعت 21:28 توسط samira نظرات | |

 گاه اگر دست به دعا برمی داری 

  قلب خویش را پیوند می زنی با معبود 

و با سر انگشتان امید ، دخیل می بندی به ضریح اجابت .

 دل اگر صیقلی باشد ، حقیقت نور در آن انعکاس می یابد

 و اگر زنگار بر آیینه بنشیند ...

 امان از غفلت آنگاه که آدمی را گرم دنیا بخواهد 

  آه از بی خبری ... آه

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور 1389 ساعت 13:16 توسط samira نظر یادت نره | |

خدایا!

 دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت... 
       اگرچه شکسته
                   شبی می فرستم برایت...

 

آدم وقتی میخواد با یه بزرگی صحبت کنه باید حواسش رو جمع کنه که یه موقع سوتی نده...
اما من موندم خدا که این همه بزرگهههه....
چرا اصلا وقتی میخواهیم باهاش درد و دل کنیم اینهمه راحتیم؟!  اصلا راحتی که موقع درد و
دل با خدا داریم (مثل خودش که یکتاست )تو عالم هم این درد و دل ها یکتا هستند..

یعنی نوع و سبک حرف زدن هامون هم در نوع خودش یکتاست...
که به نظرم این نشون میده که ما به یگانگی خدا ایمان داریم

 خدا یعنی یه آغوش همیشه باز...

یعنی هر وقت دلمون میگیره منتظر ماست که بپریم بغلش

خدا یعنی محلی برای آرامش...

یعنی هر وقت از همه عالم دلگیر شدیم به وسیله ی اون دوباره آروم بشیم

خدا یعنی مهربون...

یعنی کسی که ما رو بخاطر خود خودمون دوست داره

خدا یعنی صبار...

یعنی کسی که اینهمه گناه و نافرمانی ازمون میبینه اما بازم صبر میکنه تا شاید توبه کنیم و برگردیم.
                    خدا یعنی.......


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 12 شهریور 1389 ساعت 17:27 توسط samira نظرات | |

خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم
حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است

خدایا یا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست از دلم بیرون کن یا به من صبری ده که کسانی را که دوستم ندارند دوست داشته باشم.

خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم. حتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را.

خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم...

خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال . یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتی خالی کن.

خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن.

بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت بیکرانت را سپاس گویم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن.خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست.

خدایا  باورم را به ایمان و ایمانم را به یقین مبدل فرما.

خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.

خدایا به خیر و شر خود آگاه نیستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خیر من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شری برای من در آن است از من دور گردان...

خدایا به من بیاموز چگونه هنگامی که دستانم را بسته اند و زبانم را بریده اند بر ظلمی که با چشمانم می بینم صبر کنم.

خدایا به من یقینی ده که جز تو در هستی هیچ چیز نبینم.خدایا به من دلی ده که جز مهر تو در آن هیچ مهری را راه نباشد...

خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست.

خدایا به من زبانی ده که جز بر حمد تو گویا نگردد.

خدایا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خیر من است بر زبانم جاری کن تا از تو تمنایش کنم که خود بسیار نادانم.

خدایا خواسته هایم بسیارند ولی هیچ چیز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بی انتهای کرمت آنها را به من عطا کن.

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردی می خوانمت

              

                                       پس دعایم را اجابت فرما ...


نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور 1389 ساعت 14:19 توسط samira نظرات | |

 

"كَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ وَ كَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الْأَكْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ "چه بسا روزه دارى كه بهره اى جز گرسنگى و تشنگى از روزه دارى خود ندارد ، و چه بسا شب زنده دارى كه از شب زنده دارى چیزى جز رنج و بى خوابى به دست نیاورد. چه خوش است خواب زیركان، و افطارشان" حکمت 145 نهج البلاغه

 

پیامبر اکرم (ص) میفرمایند :

 ماه خدا با برکت و رحمت و بخشش گناهان نزدیک است؛ ماهی که نزد خدا برترین شبها و ساعتهای آن بهترین
ساعتهاست؛ ماهی است که در آن به میهمانی خدا دعوت شده و شما را در این ماه از کسانی قرار داده اند که شایسته کرامت خدا هستند...

این ماه پر برکت ماه مهمانی خدارو به همه ی دوستانم تبریک میگم امیدوارم که همه ی ما مسلمان حتی اونایی که گناه کردن توی این ماه بتونن خودشونو اصلاح کنن و استفاده کافی رو از این ماه ببرند ...
خدایا از تو میخواهم در این ماه مبارک مرا چو گل پاک کنی و نگذاری ذره ای خطا کنم . از تو میخواهم همه ی مسلمانان را به انچه خود میخواهی هدایت کنی ...

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 20 مرداد 1389 ساعت 16:15 توسط samira نظرات | |

 

بنام خدا ...

چی باید بنویسم توی دلم که کلی حرفه اما نمیدونم از کجا بگم از چی بنویسم فقط میخوام
بگم خیلی خسته ام از همه چی از زندگی از این دنیا از این ادماش ... وای که چقدر سخته
یه حرفی تمام وجودتو ریخته باشه بهم اما نتونی بازم بلند داد بزنی بگی . چقدر سخته زندگی رو که فکرشو نمیکردی روزی اینجوری بشه باید به زور تحملش کنی ... میخوام بگم سیرم از
این زندگی حتی از خودم  خدا جون کمکم کن میدونم که اگه نبود اون خدا ... شاید حالم از این بدتر میبود... خدارو دوست دارم واسه بودنش کنار من واسه اینکه همیشه بفکرمه واسه اینکه حتی در بدترین شرایطم تنهام نزاشته 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1389 ساعت 12:53 توسط samira نظرات | |

 

☆ منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست  ☆

☆ شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست ☆

☆منو حالا نوازش کن همین حالا که تب دارم☆

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم☆

☆هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کاره سختی نیست☆

☆بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست☆

☆نبینم این دَم رفتن تو چشمات غصه میشینه☆

☆ همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه☆

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 9 خرداد 1389 ساعت 17:37 توسط samira نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت